تبليغاتX
عشقی


به نام

 

بنام تنها خالق هستي
بنام او كه زيباست و دوستش دارم
 
مثل خواب بچه ها مثل افسانه شدی
رنگارنگ توی هوا
مثل پروانه شدیآبی شدی آبی
 گویی که دریا تو شدی
پر گل شدی پر گل
دشت گل تازه شدیمثل خواب بچه ها
مثل افسانه شدی
رنگارنگ توی هوا
مثل پروانه شدی
من تو را تو اسمون
توی ابرا دیده امهمره پرنده ها
روی دریا دیده ام
تو مثل کودکی
آسمون آبی بودی
قصه روشنی شب مهتابی بودی
مثل مهتاب اومدی
روی ایونی ما همره قاصدکا توی مهمونی ما
روی دریا تن تو
عطر خاک پیرهنتو
رنگارنگ زندگیم همه رو دامن
تو
 
 
 
 
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط محسن |

منظومه

 
 
منظومه بلند عشق

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي

باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي آنگه كه زدم پنجه ،
برتار دلت اي دوست

موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي


مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي  رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

 
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم  چون ماه سپهر دل ،
 مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ،
 اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي من فاتح
دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ،  ابواب دلم گشتي


پآنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي

 
پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي
اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي

 
چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي

 
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
 
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ،
 بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ،
 افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه
 اين چشمه
انكار همي بودم ،
 اقرار دلم گشتي



نوشته شده در بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط محسن |

تقدیم

 
 
 تقديم به كساني كه
 قلب كوچكشان هميشه
 دريايي ست
 

 
من مهربان ندارم نامهربان من كو؟
 
نه دربندم نه آزادم نه آن ليلا ترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگمچه غمگينم چه تنهايم
نه پنهانم نه پيدايم
نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم
چه اميدي . چه فردايي
چه پنهاني . چه پيدايي اگر خوشحال اگر غمگين
چه فرقي داره تنهايي ؟؟
 
آرزومند آرزوهايتان
تنها ترين تنها
 
 
نوشته شده در بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط محسن |

آتش عشق

 
 
آتش عشق
 
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
 
         دو تا چشمات پر از اندوه
 
          واسه دل شکستگیم بود
 
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
 
                    تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چی خدا نخواسته  من تو آغوش تو باشم   قول میدم
 
                    با داشتن توهیچ غمی  نداشته باشم
 
 همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
 
  عشق تو
  
بودن با تو دو نیاز زندگیشه
                     
               
  پرم از ترانه ی تو
 
 گر چه واژه ها حقیرن
 
 خوبه وقتی نیستی پیشم
 
 اونا دستمو میگیرن
 
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
 
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
 
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
یه پرنده شم شبونه
 
                    بکشم پر به خیالت
 
برسم به لونه تو
 
                    بگیرم سر زیر بالت
 
زندگیم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
             اگه میشد واسه گریه
 
رو شونت سر میگذاشتم
 
پسرتنهای شبUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 
 
 
نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط محسن |

کاش

 





کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...

 



نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط محسن |

درحسرت تو

 

درحسرت تو هستم ای نیلوری من

 

 

 

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط محسن |

گاهي

 

 

فریبایی عزیزم دوست دارم اندازه تموم دنیا

دنیا کمه بابا خودت می دونی

چقدر دوست دارم

نوشته شده در نهم اسفند 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط محسن |

عمر

 
 
 
 
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت حیف و صد حیف که
 
آن دولت بیدار گذشت
 
ژآفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
 
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت خیره شد
 چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
 
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
 
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 
حالا روزگار، با این لطف و حال
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی، موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
 
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
 
از دو چشم ما چکیده
 
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار، روی گونه ها نشستهتو نگاه تو
 
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم
 
 
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط محسن |

بعد

 
 
بعد از تو من ماندم و خلوتي بيرنگ
و تصوير جسدي عمود و عبوس در اينه
و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتادند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند
 
*****
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ، 
 جهان در ديدگانم بود و گم شد
 
*****
اکنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان
گريست، يا به راز داري دامان تو اگر بتوان
اعتمادي داشت، يا دست کم به درها!!! که در
آنان احتمالا گشودني است به سوي نابه کاران
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچه اش
به ديوانه خوانه می گشايد
اما چگونه و به راستي چگونه زندان من را
که اين چنين بي سرود و بي صدا مانده را
خواهي شناخت؟
 
 
 
 
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط محسن |

من

 

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط محسن |

خودت

 

خودت را از هر خط

ونقشي پاك كن
تا دوباره نقشي تازه
و خطي پيوسته
 بر صفحه سپيد زندگي ات،جان بگيرد.
بگذار زيبائي تو را لمس كند.
تو چمدان هاي خالي مرا هم بسته اي!
ديري است مي دانم.
من هر لحظه آماده ام.
همسفر تو هنوز هم منتظري؟!
در طول اين سفر، من هميشه همراه تو بوده ام
و از همه وجود تو، هيچ نخواسته ام
جز حضور تو،
.عطرعبور توو صداي گرمت وخبر بودنت
 
 
 
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط محسن |

بر چشمانم

 
 
 
 
بر چشمانم گل یأس رویئده است
در این شب های سرد و طولانی
بر تنِ  نگاهم خواب نخواهد آمد
آقتاب وجودم را به ماه آویخته ام
هنوز فکر می کنم خواب دیده ام
گرمی دستانت را
آه" آتش لبانت را
می سوزم هنوز
افسوس...
                                       
                        .............................................                 
شب لحظه ای به سایه خود بنگر، تا روح بی قرار مرا بینی... 
 
 
 
 
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط محسن |

چه زیباست

 

   چه زيباست به خاطر تو زيستن ....

       و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن ....

          و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن ....

            و براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن ....

              اي كاش مي دانستي بدون تو ، و به دور از دستهاي مهربانت

 زندگي چه ناشكيبست ....

 

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1385ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط محسن |

جدایی

 


عروسكي بودم ، تو بازي تقديــــررو طاقچه قلبش يه قاب بي تصوير

 

 

تو بازي تقديـــــر بازنده من بودم

 

من و شكست و رفت بي جرم و بي تقصير

 

 

شــــروع تلخي بود از ابتداي راه دلم مي گفت برگرد با او نشو همراه

 

با ديدن اشكاش دلم يهو لــرزيد

 

اين بود آغاز يك خوشي كــوتاه


 

دنبال رد پاش ، قـصه ها رو گشتم پيدا نشد هرگز ، اوني كه مي خواستم

 

تو خلـوت يك شب ، با دستايي

 

خالي

 

اوني كه مي خواستم ، با دست

 

 خود ساختم

 

 

 

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1385ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط محسن |

خداحافظ

 

 



 

خداحافظ صبح فـــــردا     تموم شد قــــصه دردا


 

                                                      تموم شد حرفي نمونده


 

                                        بهتره من بشه اين مـا  خداحافظ دل تنگــــم